
دکتر احمدی نژاد با کسب اکثریت آرا با پیروزی خود در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری را قطعی کرده است
آوین دات کام با آرزوی موفقیت برای وی این پیروزی رو به حامیان ایشان تبریک می گوید.
۲۳
خرداد

دکتر احمدی نژاد با کسب اکثریت آرا با پیروزی خود در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری را قطعی کرده است
آوین دات کام با آرزوی موفقیت برای وی این پیروزی رو به حامیان ایشان تبریک می گوید.
۲۳
خرداد
دلم جواب بلی می دهد صلای تو را
صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را
به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست
نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را
کشم جفای تو تا عمر باشدم ، هر چند
وفا نمی کند این عمرها وفای تو را
بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ
مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را
تو از دریچه ی دل می روی و می آیی
ولی نمی شنود کس صدای پای تو را
غبار فقر و فنا توتیای چشمم کن
که خضر راه شوم چشمه ی بقای تو را
خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح
که داده با دل من وعده ی لقای تو را
هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی
که بنگرم به گل و سر کنم ثنای تو را
به آب و آینه ام ناز می کند صورت
کو صوفیانه به خود بسته ام صفای تو را
به دامن تر خود طعنه می زنم زاهد
بیا که برنخورد گوشه ی قبای تو را
ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه
بگو که با که برم شرح ماجرای تو را
ز آه من به هلال تو هاله می خواهند
به در نمی کند از سر دلم هوای تو را
شبانیم هوس است و طواف کعبه ی طور
مگر به گوش دلی بشنوم صدای تو را
به جبر گر همه عالم رضای من طلبند
من اختیا کنم ز آن میان رضای تو را
گرم شناگر دریای عشق نشناسند
چه غم ز شنعت بیگانه آشنای تو را
چه شکر گویمت ای چهره ساز پرده ی شب
که چشمم این همه فیلم فرح فزای تو را
چه جای من که بر این صحنه موه های بلند
به صف ستاده تماشای سینمای تو را
بر این مقرنس فیروزه تا ابد مسحور
ستاره ی سحری چشم سرمه سای تو را
به تار چنگ نواسنج من گره زده اند
فداست طره ی زلف گره گشای تو را
بر آستان خود این دلشکستگان دریاب
که آستین بفشاندند ماسوای تو را
دل شکسته ی من گفت شهریارا بس
که من به خانه ی خود یافتم خدای تو را
۲۱
خرداد
با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست
با ابرها و نفس دودهایش
تاریک و سرد و مه آلود کرده ست
و سایه ها را ربوده ست و نابود کرده ست
من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت
پوشاندم از چشم او سایه ام را
با سایه ی خود در اطراف شهر مه آلود گشتم
اینجا و انجا گذشتم
هر جا که من گفتم ، آمد
در کوچه پسکوچه های قدیمی
میخانه های شلوغ و پر انبوه غوغا
از ترک ، ترسا ، کلیمی
اغلب چو تب مهربان و صمیمی
میخانه های غم آلود
با سقف کوتاه و ضربی
و روشنیهای گم گشته در دود
و پیخوانهای پر چرک و چربی
هر جا که من گفتم ، آمد
این گوشه آن گوشه ی شب
هر جا که من رفتم آمد
او دید من نیز دیدم
مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم
چون دو تذرو جوان می چمیدند
و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان
حتی بگو باد دامان ایشان
می شد نهیبی که بی شک
انگار گردنده چرخ زمان را
این پیر پر حسرت بی امان را
از کار و گردش می انداخت ، مغلوب می کرد
و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند
نومیده و مرعوب می کرد
در چار چار زمستان
۱۰
خرداد
بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رَف بیصدا ماند
بر آن آیینه ی زنگاربسته
بر آن گهواره که ش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در که ش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس اش ننهاده دیری پای بر سر ــ
بهار ِ منتظر بی مصرف افتاد!
ادامه "شعر بهار خاموش از احمد شاملو"
۳۱
اردیبهشت
با بهاری که می رسد از راه؟
ِیا نیازی که رنگ می گیرد
در تن شاخه های خشک و سیاه
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسیمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان
لب من از ترانه می سوزد
سینه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هیجان
پیکرم از جوانه می سوزد
هر زمان موج می زنم در خویش
می روم، می روم به جائی دور
بوتهء گر گرفتهء خورشید
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شکوفه لبریزم
یار من کیست ، ای بهار سپید؟